داستان کافی شاپ
مهتاب جلوي ميز آرايش نشست و بعد از آرايش غليضي كه كرد مانتو وشلوار جين كوتاه وتنگش را پوشيد و رروسري كه بيشتر موهايش را نمي پوشاند سر كرد تا به پاتوق هميشگيش برود. پاتوقش كافي شاپي شيك و لوكس در غرب تهران بود.مهتاب به قول خودش براي به دام انداختن شكارهايش به آن كافي شاپ مي رفت ولي دوستانش بر اين عقيده بودند كه مهتاب خود در آن كافي شاپ شكارمي شد
برچست ها :
ادامه مطلب ...
